به نام شیطان كه هم خالق است و هم مخلوق













بهشتی دیگر......

                           ............... بهشتی دیگر..........

در این برزخ....

بهشتی برای خویش یافته‌ام....

 و در سکوت و آرامش این بهشت غرق لذت می‌شوم...

اینجا نه از ابلیس خبری هست....

 و نه خدا کاری با من دارد...

شراب مرغوب را در جامم می‌ریزم ....

و آن را پیاپی به سلامتی خودم می‌نوشم...

از لذت این آرامش و قدرت قطرات سرخ شراب مست می‌گردم...
مست و لایعقل...

با گونه‌هایی سرخ به کنجی می‌خزم....

 و به سکوت دلنشین این بهشت گوش فرا می‌دهم...

زیباترین آواهای آسمانی را می‌شنوم...

 و به خلسه فرو می‌روم...

خلسه‌ای لذت‌بخش...
غرق لذت این خلسه و آرامش و مدهوش از طعم شیرین تلخ شراب.....

به دنیای دوردست مادی خیره می‌گردم...

دست بر دست می‌نهم...

 و هنرنمایی ابلیس و خداوندی خدا را نظاره می‌کنم...

در انتظار دیدن نتیجه این جدال خیر و شر...

،در سکوت و سکون می‌مانم....

 و سکوت پیرامون را نمی‌شکانم...
این سکوت،این سکون....

این آرامش،این خلسه....

این رخوت و این مستی....

وجودم را کامل در بر می‌گیرد....

 و مرا در خود جذب و هضم می‌کند...

پلکهایم سنگین می‌شود...

بی‌اعتنا به حاصل جدال خیر و شر دنیا به خواب می‌روم...

به آرامش ابدی.....



  نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1387 ساعت 11:42 ق.ظ توسط شیطان
      پیام ( ) | | لینک ثابت


برای او...

هوای جوانی و دنیایی وجودم را گرفته بود...

حسی که بعد از مرگم....

همراه با جسمم مرده بود٬دوباره زنده شده بود...

عشق...

دنیای مرگ و زندگی به هم پیوند یافته بود...
در یکی از مهمانیهای ابلیس.....

چشمان بی‌فروغم را رونق بخشید و دلم را به لرزه درآورد...

در حالی که سرم گرم از شراب ناب و پاهایم به مستی ناتوان از حرکت بود....

با اشاره‌ای او را به نزد خویش خواندم...

گمان می‌بردم او یکی از حوریان بهشتی است....

 که از بهشت فرار کرده است...

اما او یکی از فرشتگان خدا بود...

 که به امید هدایت حاضران در مهمانی٬در جمع حضور یافته بود...
گیلاسی که برایش ریخته بودم...

 را به افتخارم لاجرعه نوشید...

 و همین مرا دلگرم و مصمم ساخت...

در سکوت٬محو تماشای او شدم...

نمی‌خواستم و نمی‌توانستم چشم از او بردارم و حرفی بزنم...

 تا مبادا سخنانش که زیباتر از تمام آوازهای آسمانی بود؛قطع شود...
دیگر شوق دیدار و حضور در بهشت از قلبم پاک شده بود...

من بهشت خویش را پیدا کرده بودم...

در همین مدت کوتاه٬او تمام دنیای من شده بود؛بهشت و جهنم من...

او واقعیت تمام رویاهای زندگی دنیایی من بود...

او پری خاطراتم بود....
پس از مدتی٬سکوتم را برنتابید و مرا به سخن گفتن فراخواند...

در حالیکه بعد از مدتها تپش‌های قلبم را حس می‌کردم...

 با زبان الکن مستم٬بریده بریده و منقطع از حسم و اشتیاقم گفتم...

از عشق...
نامنتظره بود...

از یاد برده بودم که فرشتگان از عالم مجردند....

 و آدمیان از عالم خاکی...

فرشتگان هرگز عاشق نمی‌شوند و عشق را نمی‌فهمند...

خداوند قدرت عشق را به آنها نبخشیده بود....

به همین دلیل همواره جاوید می‌مانند...
دنیایم فروریخته بود...

خشمگین از خداوند٬....

چشمان اشک‌بارم را به آسمان دوختم و فریاد زدم:
خدایا٬چرا مرا آدم آفریدی؟



  نوشته شده در یکشنبه 19 آبان 1387 ساعت 11:12 ق.ظ توسط شیطان
      پیام ( ) | | لینک ثابت


بازگشتی دوباره

                                       ......... بازگشتی دوباره..........

در حالی‌که مقابل درخت سیب ممنوعه ایستاده بودم.........

سخت به فکر فرو رفتم...

با خود گفتم....

 که این درخت سیب معمولی....

چگونه توانسته مهمترین حادثه بشریت را رقم بزند....؟

چه سحری در وجودش بوده است٬......

که این کار را کرده است....؟

آیا هنوز هم اثری از آن افسون،در خود دارد.....؟


وسوسه‌ای وجودم را گرفت...

شاخه‌ای از آن درخت کندم......

 و به گوشه دیگری از بهشت رفتم .....

و آن شاخه را در خاک کاشتم...

شاخه به برکت خاک بهشت،برق‌آسا رشد کرد....

 و تبدیل به درخت بزرگ و پرمیوه‌ای شد...
به انتظار ماندم!

اما این انتظار زیاد طول نکشید.....

چرا که تنها آدمیان ساکن بهشت از دور نمایان شدند...
آدم و حوا متعجب و خوشحال از دیدن  انسان ... نما....

راهشان را به سمت من کج کردند......

 و به نزدم آمدند...

کسانی در کنارم ایستاده بودند.....

که خونشان زمانی در رگهایم جاری بود...

گفتم:خسته‌اید،از میوه‌های خوشمزه این درخت میل کنید...
آدم و حوا،خرسند از پیشنهاد من....

به سوی درخت سیب شتافتند...

ناگهان بغضی گلویم را فشرد...

 و قطره های اشک،چشمانم را تر کرد...
معمای چندین هزارساله چه آسان حل گشت.....

من شیطان هنرنمایی خاصی نکرده بودم....

بلکه تمامی آن هنر بر دوش جهل انسان بود...
گریستم چون فهمیدم آدم جاهل هرگز عبرت نمی‌گیرد...!



  نوشته شده در دوشنبه 6 آبان 1387 ساعت 06:26 ب.ظ توسط شیطان
      پیام ( ) | | لینک ثابت


This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved