|
|
بهشتی دیگر...... ............... بهشتی دیگر.......... در این برزخ.... بهشتی برای خویش یافتهام.... و در سکوت و آرامش این بهشت غرق لذت میشوم... اینجا نه از ابلیس خبری هست.... و نه خدا کاری با من دارد... شراب مرغوب را در جامم میریزم .... و آن را پیاپی به سلامتی خودم مینوشم... از لذت این آرامش و قدرت قطرات سرخ شراب مست میگردم... با گونههایی سرخ به کنجی میخزم.... و به سکوت دلنشین این بهشت گوش فرا میدهم... زیباترین آواهای آسمانی را میشنوم... و به خلسه فرو میروم... خلسهای لذتبخش... به دنیای دوردست مادی خیره میگردم... دست بر دست مینهم... و هنرنمایی ابلیس و خداوندی خدا را نظاره میکنم... در انتظار دیدن نتیجه این جدال خیر و شر... ،در سکوت و سکون میمانم.... و سکوت پیرامون را نمیشکانم... این آرامش،این خلسه.... این رخوت و این مستی.... وجودم را کامل در بر میگیرد.... و مرا در خود جذب و هضم میکند... پلکهایم سنگین میشود... بیاعتنا به حاصل جدال خیر و شر دنیا به خواب میروم... به آرامش ابدی..... بازگشتی دوباره ......... بازگشتی دوباره.......... در حالیکه مقابل درخت سیب ممنوعه ایستاده بودم......... سخت به فکر فرو رفتم... با خود گفتم.... که این درخت سیب معمولی.... چگونه توانسته مهمترین حادثه بشریت را رقم بزند....؟ چه سحری در وجودش بوده است٬...... که این کار را کرده است....؟ آیا هنوز هم اثری از آن افسون،در خود دارد.....؟
شاخهای از آن درخت کندم...... و به گوشه دیگری از بهشت رفتم ..... و آن شاخه را در خاک کاشتم... شاخه به برکت خاک بهشت،برقآسا رشد کرد.... و تبدیل به درخت بزرگ و پرمیوهای شد... اما این انتظار زیاد طول نکشید..... چرا که تنها آدمیان ساکن بهشت از دور نمایان شدند... راهشان را به سمت من کج کردند...... و به نزدم آمدند... کسانی در کنارم ایستاده بودند..... که خونشان زمانی در رگهایم جاری بود... گفتم:خستهاید،از میوههای خوشمزه این درخت میل کنید... به سوی درخت سیب شتافتند... ناگهان بغضی گلویم را فشرد... و قطره های اشک،چشمانم را تر کرد... من شیطان هنرنمایی خاصی نکرده بودم.... بلکه تمامی آن هنر بر دوش جهل انسان بود... |
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved